این روزها دلتنگی غریبی دارم. تمام دلم درد میکند. انگار کسی انگشتش را تا ته توی چشمانم فرو کرده ... دلم میخواهد فرار کنم . از همه میترسم . از خودم هم ... . باران نمیبارد . ستاره ها را نمیشمرم دیگر . دریا را به قد تمام زندگیم دوست دارم. و همه اینها بوی مریم سوخته میدهد. پاهایم کثیف است و دستانم شرمسار تمام خوبیها... خیابان ها / پیاده روها / سنگفرش ها تکرر مدام دیوانگی صبوری های تو دلتنگی های من پک های ناتمام به روزهای مرده... مومیایی میکنم خودم را! آخَر درد شیرینی است خودآزاری!!!
+ نوشته شده در 86/05/31ساعت 17:41 توسط آذرباد |
سلام به همه دوستانۍ كه در اين يك سال با من بودند با من و دلتنگيهاۍ من... شايد نتونم مثل قبل زود به زود بروز كنم ( به دليل مشغله كارۍ ) ولۍ مطمئنم كه اينجارو هيچ وقت نمۍ بندم دوستايۍ داشتم مثل اوهام ( كه خداحافظي كرد، البته با يه وبلاگ جديد و كاراۍ خودش مياد ) ، حوا ( كه هميشه كمك ميكنه تا بهتر بشم ) ، عبادتگاه عشق ( دختري پر از احساسات زيبا كه بد جور اذيتم ميكنه و بايد هميشه نگرانش باشم ) ، پسران در به در ( كه هيچ وقت تنها نميذاره منو، ممنونم ازش ) ، مظلوم ( كه خيلي بي معرفته ، خودش ميدونه چرا!) ، و دوستاي ديگه كه اگه بخوام بگم تمومي ندارن. از همتون ممنونم و دلم ميخواد كه بازم منو تنها نذارين. اين شعر رو هم به مناسبت تولد وبلاگم گذاشتم. منتظر نظراتتون هستم. ... ميان دستهاۍ تو روۍ تنهايۍ گريه ها متولد ميشود دخترۍ به رنگ ترانه هاۍ پينك فلويد تا عنكبوت تار بتند روۍ هرزهاۍ چشمانش خواب ، دخترك... دخترك خوابهايش را پك ميزند دود دود دود ميشود ... ستاره اۍ ميان لبهاي او جان ميكنَد پك ميزنندش درد درد درد ميشود دخترك خاكستر مرگ...
+ نوشته شده در 86/01/31ساعت 15:40 توسط آذرباد |
امشب چيزی نمی نويسم . از تو از باران از کودکيم - که در آن دست نداشتی – بی تو - چه بی صدا - چه تنها دست نخورده باقی مانده ام . . . . . سال نو مبارک
+ نوشته شده در 86/01/01ساعت 0:53 توسط آذرباد |

اين روزها زياد مۍ خندم
و دلم بۍ بهانه تنگ ميشود
و چقدر از خودم بدم ميايد
كه تو را به اندازه خودم مرور ميكنم!
و يادم ميايد
كه پيشترها ثانيه ها را
به انتظارت نقاشۍ ميكردم
و محكوم ميكنم
اين- منِ ِ ولگرد را-
كه در سادگۍ خيال تو
جان ميكند
و - تو را -
كه جعبه مدادرنگۍ هايم را دزديدۍ...
+ نوشته شده در 85/11/28ساعت 21:3 توسط آذرباد |
صفر مطلق، رفتن تو انجمادِ اين دردهاۍ زمستانۍ آغاز دلتنگۍ... نبودنت را جشن ميگيرم با يك" شمع خاموش " براۍ تمام شبهايۍ كه نبودۍ روشن نمۍ كنمش كه سياهۍ نبودنت را سياه تر ببينم كه دردهايم در خاموشۍ جشن بگيرند خواستۍ بيايۍ برايم گريه بياور چشمهايم ارزانۍ گريه هايت...
+ نوشته شده در 85/10/18ساعت 23:10 توسط آذرباد |

به تو گفتم زنده ام با نفس خيال چشمات
چشاتم تنها گذاشتند
حالا من موندم و اشك و بغض و آه و عكس پاره تو و من
بگو گفتم يا نگفتم...
+ نوشته شده در 85/10/01ساعت 10:37 توسط آذرباد |

نفس نفس تمام ميشوم
آرام آرام مرور ميشوۍ
در خاطراتم
خوابهايم تو را گريه ميكنند
بيدارم ميكنۍ؟!...
+ نوشته شده در 85/09/04ساعت 22:2 توسط آذرباد |
… كلماتۍ كه با ذهنم لجبازۍ ميكنند محكومند به سه نقطه نه نه اين منم محكوم به شروعۍ با سه نقطه... نميدانم! مۍ بينۍ چه بيرحمانه محكوم ميكنم؟ كاغذم را به سكوت مدادم را به فرياد و ذهنم كه بايد هيچ را قِي كند روۍ اين سفيدۍ چه اجبار بيهوده ايست بۍ خيال ديگر ذهنم را ورق نمۍ زنم همه تان آزاد يد...!
+ نوشته شده در 85/08/04ساعت 15:30 توسط آذرباد |
… ميدانۍ اين روزها شبيه چه ام؟ اين روزها من تكه كاغذۍ مچاله ام تمام تنم درد ميكند سرم آنقدر سنگين است كه دلم ميخواهد از روي تنم برش دارم پرتش كنم گوشه اتاق نيمه شبها وقتۍ كابوسۍ مرا از خواب رها ميكند چشمهايم عزا ميگيرند آنها هم ديگر خسته شده اند آخر به انها چه ربطۍ دارد كه من دردم ميايد؟من ميترسم؟من ن...گ...ر...ا...ن...م؟! ميدانم همين روزهاست كه جوابم كنند كاش ميتوانستم با گيراندن سيگاري يا سر كشيدن ليواني چايي آرام شوم نه آرام آرام كاش فقط كمۍ آرام ميشدم...
+ نوشته شده در 85/07/12ساعت 22:53 توسط آذرباد |

سلام يعني برای هميشه
خداحافظ !
تكليف تمام ترانه های من
از همين اول بسم الله بوسه معلوم است
سلام يعنی خداحافظ !
خداحافظ جای خالی بعد از منِِ غر يب
خداحافظ سلام آبی امن آسوده
ستاره از شب گريخته همروز من،
عزيز هنوز من... خداحافظ !
همين كه گفتم !
ديگر به هيچ پرسشی
پاسخ نمی دهم !
هی بی قرار!
نگران كدام اشتباه كوچك بی هوا
تو از نگاه چپ چپ شب می ترسی؟
ما پيش از پسين هر انتظاری حتما
كبوتران رفته از اينجا را
به رو يای خوش ترين خبر فرا خواهيم خواند.
من ... ترانه ها و
تو... بوسه ها و
شب... سينه ريز روشنش را گرو خواهد گذاشت،
تا ديگر هيچ اشاره و علامتی از بن بست آسمان نماند.
راه باز... ، جاده روشن و
همسفر فراوان است.
بر ميگرديم
نگاه می كنيم
اميدوار به آواز آدمی... !
آيا شفای اين صبح ساكت غمگين
بی خواب آخرين ستاره ميسر نيست؟
هميشه همين قدمهای نخستين رفتن است
كه راز آن آخرين منزل رسيدن را رقم ميزند.
كم نيستند كسانی
كه با پاره سنگی در مشت بسته باد
گمان می كنند كبوتری تشنه به جانب چشمه می برند،
اما من و كبوتر و چشمه گول نخواهيم خورد
ما خواب خوشی از احوال آدمی ديده ايم.
از اين پيشتر نيز
فال غريب ستاره هم با ما
از همين اتفاق عجيب گفته بود.
ما نزديك اينه نشستيم و شب شكست و
خبر از مسافر خوش قول بوسه رسيد
رسيد همين نزديكي ها
كه صبح يك جمعه شريف
از خواب روشن دريا باز خواهيم گشت.
همه چيز درست خواهد شد
و شب تاريك نيز از چراغ ترك خورده عذر خواهد خواست.
همين برای سراغاز روز به او رسيدن كافی است
همين برای نشستن و يك دل سير گر يه كردن ما كافی است
همين برای از خود دور شدن و به او رسيدن ما كافی است
سلام... !
سلام يعنی خداحافظ !
خداحافظ اولين بوسه های بی اختيار
كوچه های تنگ اشتی كنان دلواپس
عصر قشنگ صميمي
ماه معطر اطلسی های اينقدی... خدا حافظ !
سلام سهم كوچك من از وسعت سادگی !
سايه نشين آب و همپياله تشنگی سلام
سلام ستاره از شب گريخته همروز من
عزيز هميشه و هنوز من ... سلام !
سيد علۍ صالحۍ
+ نوشته شده در 85/07/01ساعت 12:15 توسط آذرباد |
براۍ او كه نماند و مرا با دنيايۍ از خاطره تنها گذاشت... براۍ تو مۍ نويسم. براۍ تو كه با طو فانۍ آمدۍ و ... با آنكه شبهاۍ طوفانۍ ام زياد بودند، و لۍ آنشب طوفان برايم چيز ديگرۍ بود... طوفان زير و رويم كرد. مرا شست، پاكم كرد. بعد از مدتها سبك شدم، احساس پرواز ميكردم. احساس پريدن و چقدر اين پريدن و پرواز كردن قشنگ بود... نميدانۍ چه حس قشنگيست با بالهايۍ كه مال خودت نيست پرواز كنۍ، بپرۍ، بالا بروۍ. تا ابرها، ستاره ها و...آن روزها فكر ميكردم حالا ديگر تمام دنيا براۍ من است و تمام دنيايم در تو خلاصه ميشد. تو بال پرواز من بودۍ و من با تو پريدن را تجربه كردم. چه شبهاۍ قشنگۍ بود... ولۍ چقدر كوتاه بود. براۍ اولين بار بود كه دلم ميخواست باز هم مثل آنشب طوفان شود. طوفان شد، بارانۍ شدم. اما نبودۍ ... جاۍ خاليت را حس ميكردم. به انتظار نشستم تا صبح و تازه حس كردم جمله اۍ را كه بارها بر زبان ميراندۍ:" گاهۍ از انتظار خسته ميشوم...". اما من هم از انتظار و هم از اينجا بودن خسته شده ام. ميخواهم بروم. كجا؟! نميدانم. شايد همان جاده بۍ انتهايۍ كه هميشه بر سر رفتن در ان با هم دعوا داشتيم. جاده اۍ كه مقصدۍ ندارد. فقط مۍ روۍ، مۍ روۍ، مۍروۍ...رفتن از ماندن و انتظار كشيدن راحت تر است. ميدانۍ چرا؟ چون اميد دارۍ شايد در انتهاۍ آن جاده نامعلوم، انتظارت به پايان برسد. صدايت سرد است، دستانت سردتر و من يخ بسته ام. مۍ خواهم با تو گرم شوم، آب شوم. كاش ميدانستۍ چقدر " دلم برايت تنگ است..."![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

+ نوشته شده در 85/06/22ساعت 20:13 توسط آذرباد |
I Really Do Love You I reallly do love you Even though smoetimes It may not seem so Sometimes it may not seem That I love you Sometimes it may not seem That I even like you It is as these times That you really need to Understand me more than ever Because it is at these times That I love you more than ever But my feelings have been hurt Even though I try not to I know that I am acting cold And indifferent It is at these times that I find it so hard To experess my feelings Often what you have done to Hurt my feelings is so small But when you love someone Like I love you Small thoings become big things And the first thing I think about Is that you do not love me Please be patient whit me I am trying to be more honest With my feelings And I am tryong not to be so sensitive But in the meantime I think you should be very confident that At all times In every way possible I love you واقعا دوستت دارم گر چه شايد گاهۍ چنين به نظر نرسد گاه شايد به نظر رسد كه عاشق تو نيستم گاه شايد به نظر رسد كه حتي دوستت هم ندارم ولۍ درست در همين زمانهاست كه بايد بيش از هميشه مرا درك كنۍ چون در همين زمانهاست كه بيش از هميشه عاشق تو هستم ولۍ احساساتم جريحه دار شده است با اين كه نميخواهم مۍ بينم كه نسبت به تو سرد و بۍ تفاوتم درست در همين زمانهاست كه مۍ بينم بيان احساساتم برايم خيلۍ دشوار مۍ شود اغلب كرده تو كه احساسات مرا جريحه دار كرده است بسيار كوچك است ولۍ انگاه كه كسۍ را دوست دارۍ ان سان كه من تو را دوست دارم هر كاهۍ، كوهۍ ميشود و بيش از هر چيزۍ اين به ذهنم ميرسد كه دوستم ندارۍ خواهش ميكنم با من صبور باش مۍ خواهم با احساساتم صادق تر باشم و مۍ كوشم كه اين چنين حساس نباشم ولۍ با اين همه فكر ميكنم كه بايد اطمينان داشته باشۍ كه هميشه از همه راههاۍ ممكن عاشق تو هستم
+ نوشته شده در 85/06/14ساعت 13:54 توسط آذرباد |

+ نوشته شده در 85/06/08ساعت 19:3 توسط آذرباد |
" باران" نمك به زخم كويرمۍ پاشد اين نم نم اثيرۍ سوزان... به سوز آوازۍ كه از همخوانۍ ريل هاۍ قطار به گوش مۍ رسد، به سوز همين چند قنارۍ كه آوازش را مرد در در چهار راه حراج ميكرد. باران كه تعارف سرش نميشود. گاهۍ آنقدر ساده ميايد كه يادت ميرود در چند شنبه هاۍ تكرارۍ نشسته اۍ و گاه آنقدر ناز و كرشمه ميكند كه خيال ميكنۍ تا ابد خورشيد ميتابد بۍ تعارف به نيمكتۍ كه ايستاده دلتنگۍ ات را مينويسد. بۍ تعارف حتۍ به اين چند خط نوشته، دست باران را ميگيرد و در زاويه خورشيد گم ميشود.
+ نوشته شده در 85/06/08ساعت 18:56 توسط آذرباد |
پلكهايم شام بارانيست تنها مانده ام گريه ام آغاز ويرانيست تنها مانده ام قصه تبدار مرگ آخرين عصيان تو قصه اي تاريك و جويا نيست تنها مانده ام سوي دل برگشتنت يك اتفاق ساده نيست غصه خوردن كارآسانيست تنها مانده ام مرهم بِي تابي شبهاي گنگ و بي صدا عايدم تنها پريشانيست تنها مانده ام خورده اي سوگند تا قلب مرا ويران كني مذهب تند را مسلمانيست تنها مانده ام لحظه اي خاموشي و ناگاه دانستم كه آن لحظه خاموش پايانيست
+ نوشته شده در 85/05/25ساعت 21:32 توسط آذرباد |